تبليغاتX
سراچه ی جنون
تنهایی
 اگر میدانستی
                                           

 

 

اگر می دانستی چه می سوزاندم


زخم زبان دوستانه


اگر می دانستی چه دردناک می خراشد دلم


نگاه های ناباورانه


اگر می دانستی چه می خورد روحم


اشارات تلخ آشنایانه


اگر می دانستی چه زنجیر گرانیست بر گردنم


رفتار نامهربانانه


اگر می دانستی چه زجری میکشم هر لحظه


از این حرف و حرف ها و حرف ها


آنگاه تو هم مانند من شاید


خاموش می ماندی


مرد و مردانه ... !

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 عصیان
        

 

یه نیمه شب , ساعت حدودای سه


داد می زنم , تکرار زندگی بسه


جمع می کنم وسایلو تو کوله


هر جا بگی بریم , میگم : قبوله


این آسمون , اگه همه جا یه رنگه


باشه قبول , یه رنگی ام قشنگه


بزن بریم یه جا که دل وا بشه


یه جایی که همه چی زیبا بشه


ببین کلاغا , همشون سیاهن


اما چقد نزدیک قرص ماهن !


تو آسمون میپرن , بی خیالن


این کلاغا , همه بچه باحالن


منم , کلاغم اما , دم بریده


پرواز من رو هیچکسی ندیده

 
دلم می خواد بپرم از این روال


می خوام برم یک جای , خیلی باحال


هزاری ها رو می پاشم تو کوچه


کوله رو پر می کنم از آلوچه


زندگی یعنی حرکت , پا شدن

 
پا میشم از جا , واسه پیدا شدن


بیا بریم , نشستنو رها کن

 
هیکلتو از صندلی جدا کن


بسه خیال , بسه دیگه تصور


بسه دیگه حرفای پر غر و غر


نشستی هی, همش میگی اسیرم


نشستی هی , میگی میخوام بمیرم ؟!


بزن بریم , جاده همش مال ماست


جادهء رفتن پر از عشق و صفاست


تصور و تخیلو رها کن


یه کم بیا با ما باش و صفا کن


هر جای دنیا یه جوری قشنگه


قشنگی تو دنیای رنگارنگه


رودخونه , جنگل با کویر و دریا


باید بری بگردی توی دنیا


همش توی اتاقتی , رو تختی


تکون بخور , سفر نداره سختی

 
سفر پر از نفس های عمیقه


سفر پر از شادی و شور و جیغه


سکون ینی یه جور مرگ تدریجی


تا ساکنی یا خسته ای یا گیجی


نگو پرش بدون بال نمیشه


سفر با این حال و روال نمیشه


میشه , تو بال خواستنت رو وا کن


فقط یه بار اسم منو صدا کن


زندگی یعنی یه سفر تو جاده


بدون ماشین , با پای پیاده


یه نیمه شب , ساعت حدودای سه


داد می زنم , تکرار زندگی بسه


جمع می کنم وسایلو تو کوله


هر جا بگی بریم , میگم : قبوله...




 

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
 روزهای زرد
 سر به راه شدی دل دوره گردم

 

یک روز  اگر توی خیابان چشم هایمان


افتاد روی همدگر فکر می کنی


من یا تو یا کداممان زودتر بلند


از روی داغی آسفالت می شویم ؟


شاید اگر چه تو ،  از من گذر کنی


مانند ناشناس ترین آشنای من


یک کودک زیبا به دنبال توست ، وای


مادر شدی تو ، مادر .. ؟!.... خدای من !


می ایستد ، دلم ، زبانم و بودنم


اما تو می روی که نشانم دهی چه تلخ


آن روزها گذشت برایت بدون من


آن روزها چه تلخ .. آن روزها چه زود ...


خالی بدون تو ؛ خالی بدون من .

|+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه سی ام شهریور 1386  |
|+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه بیست و سوم شهریور 1386  |
 مرثیه ای برای یک رویا...
   روزی به چشم تو من بهترین بودم

                    

می پرد


خواب از سرم نیمه شب


بسان کبوتری ، در آسمان تنگ قفس


کابوس های نیمه شب ، گربه وار ، پنجه در گلوی آرامشم می افکند


آسمان شب تاریک است


خواب ، گم می شود در قحطی نور


ستاره ها مرده اند

 
و چشم های من نا امیدانه ، دست به دیوار می کشند


کاش بودی رویا


کاش بودی ...

 یکنفر هست؟........
 

 


 

یکنفر هست که مرا دوست دارد


یکنفر آن دورها پشت دیوارهای بلند شهر رویا


یا شاید ، همین نزدیکیها ، زیر پونه های وحشی لب چشمه


یا آن بالاها ، پشت ابرهای بغض کرده پاییزی


یا ، شاید این زیرها ، زیر ریشه های درخت بید ، بعد از یک تصادف تصادفی !


بلاخره هست یکنفری که مرا دوست دارد


شاید چشمانش سیاه باشد یا آبی ، شاید هم سبز تیره با رگه های بنفش


با چشم هایی که لایه های خیس دارد و خیره اش که شوی ، داغی اش تنت را می سوزاند


با چشم هایی شاید خمار ، شاید بادامی و شاید کمی کشیده


یکنفر که مثل همه هست و مثل هیچکسی نیست


با ابروانی نیمه پر ، کمانی و شاید هم صاف و نازک


با گونه های سرخ و گاهی صورتی و برجسته شاید هم کمی برجسته


می دانم که گیسوانش بلند است ، بلند ، مثل موج ، و شاید هم موجی کوتاه


می دانم و ایمان دارم ، یکنفر هست ،

 
مرا به نبودنش بیم نده ، من ایمان دارم ...


او می آید با پاهای کشیده اش از جاده ای که خاکش بوی نعنا می دهد و از آسمانش باران ریز می بارد

 
دستهایش پنج انگشت دارد با ناخن های سوهان شده و رگ های بنفش


سوار بر اسبی از خیال های من است و چنگ در یال های اسب مرا به خویش می خواند

 


دیدمش ، در پس مه ، نیمه شبی که کنج اتاق زیر نور مهتاب خوابم برده بود دیدمش ،

 


در هاله ای از مه و نور


زیبایی اش را نمی دانم چقدر بود ولی بود ،


زیبا بود و زیباتر از آن این بود که یکنفر بود که مرا دوست می داشت

 

پوستش رنگ پریده است ، پوستش بوی پرتقال می دهد ، اینطور حس می کنم ، می شنومش

 


نمی دانم ، مانده ام که من باید می رفتم یا او باید می آمد ، فراموشی ام را نمی بخشم

 


ولی می دانم که هست ، و ایمان دارم به بودنش ولی ...

 


لبهایش عنابیست ، شاید هم سرخ  و برجسته با انحنایی نرم ؛ صدایش مثل نسیم است ، ساده ولی سبک

 


مرا دوست دارد و من نیز ، تنها کسی هستم که او می داند که ، من ، دوستش دارم ،

 

 و من ، برای او، همانی هستم که او ، می گوید : یکنفر هست که مرا دوست دارد و من ،

 

همان ، یکنفر هستم ،


چقدر حس شیرین وچسبناکیست ، حسی شبیه خرمالو


صدایش می آید

 
اسم مرا می داند و .. می خواند ، نرم و ساده ، دل انگیز و شاد ، مثل .. نسیم


می آید یا باید بروم ؟


باز انگار وقت خوابیدن است

 


فراموشی ام را .. نمی .. بخشم .


|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه هشتم شهریور 1386  |

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  |
 یادت رفت؟
 

            

یادت رفته دنبال چیزهای نزدیکتر ، چیزهای ملموس تر ،


یادت از من رفت ، رفت تا آنسوی فراموشی ، آنسوی روزهای باهم بودن


یادت پرید ، مثل کبوترهای پرپری ، رفت تا اوج آسمان کبود ، آنجایی که یکی

 بود ، .. یکی هم ، مثل من نبود


من ، حل شدم توی آبمیوه ات ، که میخوردی با آن پسری که چشم های

 خاکستری داشت ،
و می خندید با دندان های سفیدش ، که نگاه خیره ات مدام ، ماسیده

 میشد به آن ،


و من در آخرین لحظه های حل شدنم توی آب پرتقال ، انعکاس آن نگاه  را

چه تلخ و چه تیز ؛ میدیدم ،


ندیدی ،
لگد شدم مثل یک حلزون ، در امتداد قدم زدنت ، بی پروا مثل همیشه ،


همانجایی که که قدم زدیم یک بار زیر باران با هم ، کنار همان جوی باریکی

 که باران راهش انداخته بود ،


و تو آن موقع ، چه خندیدن را خوبتر از الان بلد بودی ، وقتی که من برایت

ترانه های من در آوردی می خواندم ،


له شدم ، اما ، حتی صدای قرچ شکستن پوسته ام را ،

 
تویی که زمانی صدای بال زدن پروانه ها را می شنیدی ،...  نشنیدی ،


سوختم ،


چون خاکستر سیگاری که ناباورانه لای انگشتان کشیده ات ،

 می سوخت و تو ، پشت پنجره اتاق ،


دزدیده از چشم مادر ، که مبادا باز سرزده بیاید داخل و فریاد

بکشدبر سرت ، می کشیدی اش و می کشتی ام ،

 در لابه لای پک های عمیق ات ، که سرفه های بغض آلود نیمه شب

 هدیه اش بود و اشک های دود آلود ،  سرانجامش و نعش سوخته  من ،

 باز فردا ، مادر را از گناه دیشبت ، آگاه می کرد و باز ،


نفس های بریده و فریاد های کشیده بر هم ...


فراموشی ، مثل خط خطی می ماند ، باید مدام خط بکشی ،

مدام و محکم ، آنقدر که برگه کاغذ با تمام سخت جانی اش پاره شود ،

 پاره و سیاه ، و بعد تکه پاره ها را ریز کنی ، آنقدر ریز که چیزی نماند به

اسم بودن  ، و بعد آتشش بزنی ، آنقدر که سیاه شود و سبک ،

 آنقدر که نسیمی با خود به آسمان ببردش ،

آن بالا ها  و باز دوباره کاغذ بعدی و خط خطی های بعدی

 و ریز کردن های بعدی و آتش زدن های بعد تر ،


چه کنم ، تقصیر من نیست که کتاب با هم بودنمان اینقدر قطور است ،

و تازه ، این گلبرگ های یاس را چه می کنی که ساده و معصوم لای

برگ های کتاب خفته اند ، مثل بچه های تازه به دنیا آمده ،


از من نخواه بسوزانمشان ،


خودت بیا ، اگر می توانی ، تازه اگر توانستی هم ،

عطرشان را چه می کنی ؟! ... ،


من به خدا نمی دانم ، چطور یادت رفت !.


تمام می شود همه چیز با نفس آخر ، اما ..

 چقدر بد است وقتی آدم مدام نفس های آخر را می کشد و چیزی ..

 تمام .. نمی شود .

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 


I
'm so tired of being here

فرسوده ام از ماندن

 

Suppressed by all my childish fears

محصور در تمام ترسهای کودکی ایم

 

And if you have to leave

و اگر اراده ای بر این قرار گرفته که مرا ترک کنی

 

I wish that you would just leave

آرزو دارم به تمامی می رفتی

 

'Cause your presence still lingers here

زیرا سایه سنگین حضورت هنوز اینجاست

 

And it won't leave me alone

و مرا تنها نمی گذارد

 

 These wounds won't seem to heal

می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند

 

This pain is just too real

این درد بیش از اندازه حقیقی است

 

There's just too much that time cannot erase

و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد

 

When you cried I'd wipe away all of your tears

آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم

 

When you'd scream I'd fight away all of your fears

آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم

 

And I held your hand through all of these years

و در تمامی این سالها دیگر دستانت در دستم نیست

 

But you still have

اما تو هنوز مالک

 

All of me

تمام وجود منی

 

You used to captivate me

عادت داشتی فریبم دهی

 

By your resonating life

با نور درخشانت

 

Now I'm bound by the life you've left behind

اما اکنون من اسیر زندگی به جای مانده از تو هستم

 

Your face it haunts

این چهره توست که شکار میکند 

 

My once pleasant dreams

هر شب رویاهای شیرینم را

 

Your voice it chased away

این صدای توست که از من می گریزاند

 

All the sanity in me

تمامی عقلانیتم را

 

These wounds won't seem to heal

می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند

 

This pain is just too real

این درد بیش از اندازه حقیقی است

 

There's just too much that time cannot erase

و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد

 

When you cried I'd wipe away all of your tears

آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم

 

When you'd scream I'd fight away all of your fears

آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم

 

And I held your hand through all of these years

و در تمامی این سالها دیگر دستانت در دستم نیست

 

But you still have

اما تو هنوز مالک

 

All of me

تمام وجود منی

 

 I've tried so hard to tell myself that you're gone

بسیار سخت تلاش کرده ام تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستی

 

But though you're still with me

اما تو هنوز ترکم نمی کنی

 

I've been alone all along

و من که برای بازمانده زندگی تنهایم



 

|+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیستم تیر 1386
 در بهاری زیبا
در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین
 

سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سکوتی سنگین ما

 

به هم بر خوردیم


تو برای دل من آن غروب غمگین آن سکوت سنگین


من برای دل تو آن بهار زیبا


تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده


روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از

 گذرگاه زمان می گذریم


تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی


دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین


بی خبر گشت اسیر


من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست

زیر لب می گویم
کاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من ,

تو تنها امید دل نا امید من
کاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من ,

تو بمان تا نمیرد دل من


حیف می دانم من تو همانگونه که بود آمدنت


در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین


دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386  |
|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 تا کی؟
 

                                             

 

 XY :صبر کن لعنتی

با تو ام

تروخدا یه لحظه به من نگاه کن

ببین که دیوونتم

می پرستمت

چرا نمی خوای بفهمی که داری همه زندگیم رو می بری

چرا باور نمی کنی

به خدا به اندازه همه میلی مترهای عالم دوسِت دارم

...

چند ماه بعد...

XX:مگه توی عوضی نبودی که می گفتی دیوونمی، مگه نمی گفتی تموم زندگیتم؟ چطور تونستی بهم خیانت کنی؟

XY:خب ... چرا. گفتم چقدر دوست دارم. ولی نگفتم که تا کی!

بر گرفته از :پسرک تنها

 

 برای همیشه
رو

 

 

 

روبروی من پشت ميز نشست .


به چشماش نگاه کردم .


زيبا بود .


لبخند زد .


ظرف غذا رو به ملايمت هل دادم جلوش .


- بخور .


- تونمی خوری .


- چرا می خورم .


انگشتای قشنگ و کشيدش قاشق نقره ای رو برداشت .


اولين لقمه رو که خورد لبخند زدم .


پوست نازک و رنگپريده گلوش خيلی آروم بالا و پايين رفت .


بهم نگاه کرد و با همون صدای گرم هميشگيش گفت :


- چيزی شده عزيزم ؟


- نه ... دوس دارم نگات کنم .


لقمه دومو که خورد یه لحظه مکث کرد .


به سرفه افتاد .


دستامو زير چونه گذاشتم و نگاهش کردم .


رنگ صورتش سرخ شد .


دستش می لرزيد .


توی چشاش ترس و وحشت موج می زد .


همون چشايی که هميشه پر بود از دروغ اينبار يه جور حس واقعی به

خودشون گرفته بودن .


داغ شده بودم .


بلند شد .


دو قدم تلو تلو خورد و بعد


با صورت خورد زمين .


چه زود اثر کرد .


بلند شدم.


وقتی رسيدم کنارش خم شدم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم :


- منو ببخش ,


قطره اشکم چکيد به روی گونه اش .


صورتش سفيد شده بود .


سفيد تر و آروم تر از هميشه َ بدون شيطنت و لوندی .


بلند شدم .


از اتاق زدم بيرون .


حالا می تونستم به جرات و با اطمينان بگم :


معشوق من برای هميشه مال خودمه ...برای هميشه .

|+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385  |
 چاره ای ندارم

 

 

 

 

ای صبا از من بگو فرهاد بی بنیاد را     در میان عاشقان بد تخم ننگی کاشتی

 

بیستون را بهر شیرین گرتو میکندی به جان

                                               تیشه اهن چه میکردی تو مژگان داشتی

 

 

 

 

 

سلامی گرم از دلی سرد که

                       با تنهایی این دل همدرد است

 

اینبار فقط برای دل تنهای تنهای خود مینویسم:

 

 

در این تنهایی عجیب در این جاده های بی انتها در این

 

 کوچه پس کوچه های عاطفه ام گم شده ام!

 

به یاد می اوری ؟

 

قبل از اینکه به درون زنده گیم پا بذاری قبل از اینکه اون

 

روز جادویی از راه برسد نیز در این کوچه پس

 

کوچه ها گم شده بودم.

 

و تو آمدی !مرا پیدا کردی و دستانم را گرفتی.

 

دیگر در قفس سرد اتاقم تنها نبودم. تو بودی و چه چیز

 

بهتراز بودن تو؟

 

تو آمدن و مرا از آن غربت بیرون اوردی.تو دوباره مرا خلق

 

کردی دوباره آفریدی.دوباره متولدم کردی تو این باور

 

 عزیز بودن را در من به وجود اوردی.

تو در گوشم همیشه زمزمه های عاشقانه زیستن

 

می خواندی تو بذر دوست داشتن را در خاک درونم

 

کاشتی!تو مرا از قید قوانین رها کردی تو به من نشان

 

دادی زمان معنی ندارد!

 

تو به من یاد دادی درون یک نگاه سالها زیستن را.

تو به من یاد دادی کشتن نگاه پر از التماس را .

 

تو مرا یاد دادی رسم عاشقی را تو مرا عشق ورزیدن

 

اموختی تو مرا آداب شیفتگی آموختی . تو مرا پریشان نشان دادی

 

تو التهاب را بر جانم انداختی.

 

تو سرگردانی و خواستن را به من نشان دادی.

 

تو مرا رسم و راستی نشان دادی.تو مرا طعم تلخ نبودنت چشاندی!

 

تو بهشت را نشان دادی. تو این باور را درمن پرورش

دادی که تا ابد با منی!

 

تو مرا عادت دادی و مرا از عادت بودن خسته کردی.

تو مرا مجبور به دروغ کردی .

 

تو مرا جان دادی

تو مرا وادار به جنگیدن کردی!

تو ترس از مرگ را ازم گرفتی.

تو سنگینی گناه را به من شناساندی.

 

تو تزدیکی وجود خدا را به من نشان دادی.

تو شیشه محافظ را شکستی.تو سعادت را نشانم دادی.

 

تو دوستی را به من نشان دادی تو مرا صیقلی کرده ای و پرداختی.

 

 تو نوشتن را به من آموختی و یاد دادی به جای اشک ریختن به جای

 گریستن تنها بنویسم.

 

تو مرا یاد دادی فریاد را در سکوت بزنم و راستی را در دروغ ببینم و

عشق را در نفرت!

 

تو مرا یاد دادی که برای فرار از زندگی بخوابم.

 

تو گفتی از غم دوری ات بنوازم که تنها نواختن جای تو را پر میکند.

 

سیاهی چشمان تو به من نشان داد که مشکی رنگه عشقه!

 

گرمای دستان تو به من نشان داد که در سردترین هوا میتوان

چون کوره ای داغ سوخت.

 

شیرینی بوسه هایت به من نشان داد که شیرین تر از عسل

بوسه های توست!

 

موهای چون شب تاریک تو نشان داد که شب های تار  ترسناک نیستند

 بلکه خیلی هم دوست داشتنی اند.

 

سینه ات نشان داد که تنها پناه گاه برای گریه کردن آغوش مادر نیست

و من میتوانم هنگام گریه به سینه تو پناه بیا ورم.

 

تیر ابروانت نشان داد که چگونه میتوان قلبی را نشانه گرفت و اسیر کرد.

 

بوی عطرت نشانم داد که برای مست شدن به شراب نیازی نیست

 عطر تو مرا بهتر از هر شرابی مست میکند.

 

عشق تو به نشان داد که میشود در لحظه ای عاشق شد.

 

تپش قلبت به من نشان داد که عاشق شدی و رفتنت به من اثبات کرد

که حدسم درست بوده تو عاشق شدی و برای

فرار تو رفتن را بر گزیدی!

 

جلوی رفتنت را نگرفتم زیرا میدانستم که بر میگردی!

 نیمه را توان دوری نیمه اش نیست و تو نیز توان دوری مرا!

 

 هنگام رفتنت نگاهت سرشار از عطش برای دوست داشتن

و البته ملامت بود!

 

حتی هنگام رفتن نیز دست از آموزش بر نداشتی و مرا ملامت کردی و

عذاب ملامت شدن آموختی.

 

بی درد و التهاب تک تک لحظات سخت دوری ات من گم شده ام

و ذره ذره در حال جان باختنم.

زمان دارد معنی پیدا میکند. نکنه می خواهی طعم تلخ انتظار را نیز بچشم؟

 

باور کن چشیده ام!برگرد.دیگه خسته ام!

 

نه از عادت بودن بلکه از عادت تنها بودن.

 

برگرد و پیدایم کن که باز در کوچه پس کو چه های عاطفه

و تردید گم شده ام.

برگرد و دوباره دستانم را بگیر.

 

 

 

 

 

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

 

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

 

می دونم که خنده داره واسه تو گریه و دردم

 

دور میشی منو نبینی اما باز من بر میگردم

 

میدونم برات سواله من با اون همه غرورم

 

پیش همه بدی هات چه جوری بازم صبورم

 

میدونم برات عجیبه که چرا پیشت حقیرم

 

میگذری از منو میری باز سراغتو میگیرم

 

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم

 

وقتی هم نیستی یه جوری با خیالت راضی میشم

 

میدونی واسه چی از تو بد میبینم و می خندم

 

تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم

 

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام

 

میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام

 

میدونم یه روز می فهمی روزی که دنیارو گشتی

 

من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385  |
 روزهای سرد تنهایی

 

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

 

 

چه غمگین ازاین  رقتن و همین کلمات که با شوق

 

 

به سوی تو پر میکشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه

 

 

آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.

 

 

شاید یک روز وقتی میخواهی احوال مرا بپرسی 

 

 

عکسم را در سفر کرده ها ببینی.

 

 

شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت 

 

 

سفر بی بازگشتم را از دیوار سینمانی کوچه ا تان بکند و پاره کند.

 

 

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم میتوانم

 

 

همچنان با تو سخن بگویم؟

 

 

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟

 

 

شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.

 

 

بعضی وقتها که کلمات را گم میکنم دوست دارم دشتها 

 

 

دریا ها کوه ها جنگل ها ستاره ها و هر چه در کاینات هست

 

 

همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم. دوست دارم

 

 

به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین 

 

 

صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.

 

 

میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی

 

 

روبرویت بنشینندو نگاهت تا به حقیقت این جمله درایی که

 

 

                                      می گوید:

 

         

 

مرا از یاد خواهی برد . نمیدانم؟

 

 

                                      ولی میدانم از یادم نخواهی رفت...

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه هفدهم آذر 1385  |
 باید برم
 

 

 

میروم , جاده آشنای من است


تک رفیق دلم خدای من است


میروم , از سکون بدم آمد


همصدایم فقط صدای من است


میروم , هیچکس نمی آید


هیچ چشمی مرا نمی پاید


میروم , خسته ام از این ماندن


ماندن بیش از این نمی شاید

 
میروم من .. کجا ؟ نمی دانم


میروم ناکجا ,... چمیدانم


ماندنم مثل بغض , بسته شده


روحم از این روال خسته شده


میروم , چون سفر همیشه رویاییست


حال من شبیه مرغ دریاییست ...



 

|+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385  |
 متولد ماه مهر
در غم ما روزها آگاه شد                  روزها با سوزها همراه شد

 

 

 

 

اتل متل حکایت  هزارو یک روایت

 

حکایت یه عاشق که دیوونه شد

 

این یک حکایت دروغ نیست  چراغ بی فروغ نیست

 

قصه ی با روی دوشه نقل یه دل شکستس

 

قصه ی موج دریاست قصه ی یه دیوونس

 

نیازش از زمونه یه دل بود و یه لونه که توش عشق محبت باشه

 

موندن تنها بهونه باشه

 

قصه براش شیرین بود چون عشقش بهترین بود عشقش پر از خدا بود...

 

گفتنیاش چه بیشماره اگه کسی بدونه قصه ی نا خونده داره اگه کسی بدونه...

 

اتل متل یه قصه

 

یه قصه ی پر غصه...

 

قصه ی که هنوزم تو گفتنش میسوزم....

 

                        

 

من متولد ماه مهرم و امروز سالروز تولد من است...

 

اگه من بزرگ نمیشدم علی هنوز زنده بود...

 

اگه من بزرگ نمیشدم مادر پیر نمیشد...

اگه من بزرگ نمیشدم هنوز خونه ی قدیمی پدر پر از درخت بود...

 

اووووه.... خدایا چه جفایی کردم من با بزرگ شدنم...

 

دیر زمانیست که شادی روز تولد از یادم رفته  چشمان مادر امروز مثل هر روز

 

پر از نگرانی بود....

 

خدایا نمیدانم شاد باشم یا غمگین از این روز

 

یه احساس مبهم ما بین عشق و تنفر....

 

چرا هیچکس روز تولد من یادش نیست..

 

من متولد ماه مهرم و امروز (۱۶ مهر)سالروز تولد من است...

 

یک پاییز دیگر و یک روز از روزای خدا که امروز فقط اندکی برای من متفاوت است

 

و شاید...

 

انگشت شماری که مرا دوست دارند.

 

 آهای    آی ادمایی که مرا دوست دارید

 

آی ادما

 

دستان مرا بفشارید آغوش خود را برای من باز کنید...

 

من واقعا تنهام ...

 

 تنهای تنها با قلبی شکسته و روحی مجروح و داغون

 

سر شار از عشق...

 

مرا فراموش نکنید...

 

فراموشم نکنید....

 

فراموشم نکنید...

 

 

                                 

 

۱۶ مهر روز جهانی کودک مبارک(کاش همیشه کودک بودم)

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه شانزدهم مهر 1385  |
 جنون شبانه.... امشب دلی میشکند
سلام

 

به همه دلای پاک  و عاشق به همه دلای خسته و منتظر به هر چی احساس پاک و زیباست

 

خیلی وقت بود براتون ننوشته بودم  خوب اونایی که منو میشناسن میدونن که چرا؟

 

روزهای واقعا سخت و تلخی و سپری میکنم قرارم نبود بنویسم ولی نتونستم گفتم عقده های دل

 

حرفای دل شکستمو برای اونای که دلاشون تنگه   شکسته  غریبن بنویسم

 

فقط یه خواهش دارم مطالبمو تا آخر بخونید نظر نخواستید ندید فقط بخونید

 

لازم هم نیست تو اینترنت باشید  میتونید وبلاگو   save کنید بعد بخونید  اینجوری تا آخرشو میخونید

 

ممنون از همتون...

 

 

 

                   

 

 

من گمان می کردم

 

دوستی همچون سروی سرسبز

 

چارفصلش همه آراستگی ست

 

من چه می دانستم

 

سبزه می پژمرد از بی آبی

 

سبزه يخ می زند از سردی دی

 

من چه می دانستم

 

دل هر کس دل نيست

 

قلبها زآهن و سنگ

 

قلبها بی خبر از عاطفه اند .

 

امشب مست نوشتنم . سراچه ذهنم آماس مي كند و بغض سنگيني روي حنجره ام .

 

 در دام گذشته گرفتار آمده ام و شكنجه گران خاطره با تازيانه خيال به جانم افتاده اند

 

تا خماري فراموشي را از وجودم به در برند و پيوسته ذهنم را شستشو مي دهند تا مستي

 

خواب را ازسرم بيندازند.آنقدر سيلاب اشك بر سد پلكهايم فشار آورد تا آن را شكست و

 

اشك از آبشار مژگانم به پايين ريخت . نمي دانم چه مدت است كه گريه مي كنم .

 

فقط مي دانم كه كوير گونه هايم از نمك اشكهايم فرياد العطش سر داده اند و چيزي جز

 

حرارت آفتاب سوزان دستهايم نصيبشان نشده است.بارها خواسته ام با دستهاي

 

بي تفاوتي بر جان خاطراتم بيفتم و همه شان را از اتاق كوچك ذهنم به بيرون

 

  اندازم و با زنجير لا قيدي بر ميله هاي  زندان وجودم كه خودشان برايم ساخته اند

 

 ببندمشان و آنقدر با تازيانه بي خيالي بر بدنشان بكوبم تا از فرط بي توجهي بميرند

 

 و من از وراي ديوارهاي بلند انزوا بتوانم ديگران را هم ببينم. اما هر وقت كه خواسته ام

 

  اين تصميم را عملي كنم ترسيده ام .از خودم ترسيده ام .از اينكه به ناگاه با نبود

 

 خاطراتم تنها شوم . دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند.

 

 مهر در صبحدمان داس به دست

 

خرمن خواب مرا می چيند

 

كتاب شعر را باز ميكنم و فرياد ميزنم:

 

... من اينجا بس دلم تنگ است

 

و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است.

 

بيا ره توشه برداريم

 

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

 

ببينيم آسمان " هر كجا "،  آيا همين رنگ است؟

 

تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمان ها نيست

 

... بيا ره توشه برداريم

 

قدم در راه بگذاريم...

 

 

شعرم را به پايان نبرده ام كه اشتياق به بستن آن را احساس ميكنم. چرا كه

 

اينجا بس دلم تنگ است ...

 

خسته ام ، تنها و بی کس و غريب ، خسته از خويش ، خسته از خويشتن خويش ...

 

چند روزی است که نميدانم چه دارد بر سرم می آيد ، مات و مبهوت از سحر تا شام

 

 فقط به دنبال ظواهر ميگردم و شب که ميشود نيز در روياهايم دوان دوان به دنبال

 

آرزوهايم ميدوم ،چون همان کودکی که بر بام ميرود و زير پاهايش آنقدر سنگ

 

  ميچيند تا قامتش بلند شود و دستش به ماه برسد من نيز سنگ های غرور  و نسيان

 

 و فراموشی را در زير پاهايم نهاده ام و قامت نفس خويش  را بلند کرده ام ، آنقدر بلند

 

که ديگر از همه چيز و همه کس فاصله گرفته ام و دور گشته ام از خويشتن خويش ،

 

نميدانم که چرا چنين شد ، اما ميدانم که ديگر خيلی از خويش دور شده ام ، فرسنگها ...

 

چند روزی است که با همگان متفاوت شده ام ، در زمستان که همگان در خواب زمستانی

 

 بودند من و معشوق تا به صبح بيدار بوديم و مست از می ناب ازلی ميگشتيم ، شرابی

 

 که آب نبود ، نور بود که در کام من ميريختند ،و اکنون که بهاران فرا رسيده است

 

وهمگان در بيداری به سر ميبرند من در خواب غفلتی فرو رفته ام و دلخوشم

 

  با روياهای خويش، چه ديگر معشوق بر من نظری نمی افکند .....

 

امشب اصلا شايد برای هيچکس نمی نويسم ، نمی نويسم که کسی بخواندش ،

 

 نمی نويسم که کسی ترحم کند بر من ، فقط می نويسم که شايد کمی آرام شود

 

 کودک تنهائی دلم که صدای گريه و ناله اش خسته کرده است مرا ،آرام نميشود

 

 و هر چه گهواره اش را تکان ميدهم با دستان نوازشگرم ،باز صدای گريه اش

 

خاموش نمی شود و به خواب نميرود ،به تنگ آمده ام از ناله هايش ،ديگر دلم

 

به حال گريه هايش که در دل آتشی ميفروزد نميسوزد ، اشک هايش آتش غم دل

 

را خاموش نميکند بلکه بر آتش دل ميفزايد و شعله هايش مرا به کام خويش ميکشند

 

هر آن بيش از قبل ...

 

امشب ميدانم که همه مرا فراموش کرده اند ،تنهای تنها شده ام همچون ريگی کوچک

 

  و تنها در دل بيابانی وسيع ،بساط می و مستی در گوشه ای از اين شهر بر پاست ،

 

 در همان ميخانه که ديگر در آنجا انگشت نما شده ام ،اما ميدانم که امشب مرا راهی

 

  در آن ميخانه نيست ،معشوق هم از من رخ در کشيده است و مرا نامحرم ميداند ،

 

از خويشتن خويش خجلم امشب ، امشب ميدانم که ديگر از جنون و مستی خبری نيست ،

 

 و من هم شده ام مرده ای در ميان همه ی زندگان زمين ، مرده ای که ديگر مسيحا

 

 از او يادی نخواهد کرد امشب و دمی در کالبد مرده ی او نخواهد دميد ، مرده ای در

 

قبرستان تنهائی که حتی سنگ قبری ندارد که رهگذران از او يادی کنند ،

 

 گور من امشب دل من است ، دلی غريب و تنها ...

 

 و چه درديست تنهائی و غربت ، از آن بلبل درون قفس هم تنها ترم امشب ،

 

 که آن بلبل به اين دلخوش است که صيادش به او آب و دانه ای خواهد داد ،

 

اما من ديگر از ياد همه رفته ام امشب ،حتی از ياد آن صيادی که صيد دل ميکرد

 

 و مرا اسير چنگال پر مهر و لطيف خويش ميساخت .

 

                     اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد...... صياد رفته باشد،

 

                                                 در دام مانده باشد

 

 حال ميفهمم احساس آن جوجه ای را که در تخم خويش محبوس است و

 

  يارای اين را ندارد که با جسم خويش اين زندان به دور تن پيچيده را در هم شکند و

 

به همگان بگويد که او نيز به جمع زندگان پيوسته است ،

 

کرمی شده ام در پيله ی غم که با دستان خويش به دور خويش تنيده ام ،

 

کرم شب تاب که ذره ای نور در بدن ندارد ، خسته ام از خويش ...

 

 

 خواستم بگويم که اکنون ميدانم که مجنون چه حالی داشت در بيابان غم ،

 

 خواستم بگويم که اکنون همان حسی به سراغم آمده است

 

 که نيمه های شب سراغ مجنون را ميگرفت و او را نيمه شب به سوی بيابان ميکشيد

 

و آواره و سرگشته اش ميکرد در صحرای غم به عشق ليلی ،

 

 خواستم بگويم که اکنون فرهادی شده ام بی خانه و کاشانه ،

 

 فرهادی آواره و اسير کوه غم که به عشق شيرين خواب شيرين از چشمهايش

 

ربوده شده است ،  اما مجنون سرگشته و دلشده کجا و من بی عشق کجا ،   

فرهاد کوهکن و تيشه به دست کجا و من کجا که تيشه غم کوه دلم را فرو ميريزد

 

  نه من او را ،امشب از کوچه های غم و غربت در گذرم ،

 

 راه تاريک است و هولناک و غم لباس اشباح به تن کرده است

 

و هر از چند گاهی خود را به من می نماياند و من نيز فراری ام از دست او ،

 

 اما توانی نيست در زانوان خسته ام ،

 

و دريغ از ياری که حتی از سر دلسوزی درب خانه اش را به روی من بگشايد و مرا پناه دهد ،

 

 مسافر خسته و غريبی در شهر غم و بی وفايی ...

  

مسافر خسته من...بار سفر رو بسته بود...

 

تو خلوت آيينه ها...به انتظار نشسته بود...

 

ميخواست كه از اونجا بره...اما نميدونست كجا...

 

دلش پر از گلايه بود...ولي نميدونست چرا...

 

دفتر خاطراتشو...رو طاقچه جا گذاشت و رفت...

 

عكس هاي يادگاريشو...براي ما گذاشت و رفت...

 

دل كه به جاده مي سپرد...كسي اونو صدا نكرد...

 

نگاه عاشقونه اي...براي اون روا نكرد...

 

حالا ديگه تو غربتش...ستاره سر نميزنه...

 

تو لحظه هاي بي كسيش...پرنده پر نميزنه...

 

با كوله بار خستگي...تو جاده هاي خاطره...

 

مسافر خسته من... يه عمره كه مسافره

 

 از خود ميپرسم آيا براستي عشق و جنون لازم و ملزوم همند؟؟؟

 

 نميدانم ، ظاهرا همه را بر سر آن اتفاق نظر است

 

 حيلت رها كن عاشقا ، ديوانه شو ،‌  ديوانه شو

 

                     اندر ميان آتش آي ،‌ پروانه شو ، پروانه

 

 و باز از خود مي پرسم چرا برای بسياری از آدميان ،

 

اين عشق ، اين شور و اين ديوانگی ، همه و همه مسخره و حماقت است ؟؟

 

  آيا جز اين است که مولوی را همين عشق شمس ، 

 

 شوريده و شيدا کرد  و  او را ماندگار و جاويدان نمود ؟

 

 آيا جز اين است که شهريار را همين عشق ،

 

از درس طب و شفا بازداشت و شاعر و نامی و بس ماندگارتر از يک طبيب کرد ؟ 

 

 

پس چرا مردمان ، اين ها را بزرگ مي دارند ولی راه آنها را حماقت و بلاهت می خوانند؟

 

در عجبم از کار اين مردم گندم نمای جو فروش که دم از عشق و معرفت می زنند

 

 و در همان حال برای ريگ های خيابان چرتکه می اندازند و منطقی انديشه می کنند.....

 

تنها پاسخی که برای اينان توانم گفت اين که :

 

يک زماني ميرسد که ميفهمي اگر فواره هم بودي و يکبند بالا ميرفتي بايد مي آمدي پايين.

 

اصلا اين خاصيت همه فواره هاست

 

خاصيت همه بالارفتن هاست. .... فواره چون بلند شود سرنگون شود....

 

 خيلی حرف دارم.....خيلي...... سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی....

 

شب بر سر من جز غم ايام کسی نيست....می سوزم و می سازم و فريادرسی نيست

 

فريادرس همچو منی کيست در اين شهر.....فريادرسی نيست کسی را که کسی نيست

 

 

                          

 

 

ساعت ۳ نيمه شب شد و اين ديوانه تنها امروز تنهاتر از هميشه بود....

 

هرچند امروز تو حسابی تفريح کردی و اصلا يادش نکردی ..

 

اما او خوش است به خوشی تو....

 

عصر شنبه....دلش گرفته بود....می خواست باشی...خيابان ها را گشت...

 

آن جاهايی که خاطرات خوبی با هم داشتيم...اما تو نبودی...

 

نه جسما و نه روحا...تو گم شده بودی...

 

 

بعد از مرور تو در خاطرات کوچه و خيابان های اين شهر پرآشوب

 

او تا بر تو پرواز کرد تا به هوای سر کويت پر و بالی بزند...

 

شب بود ...او ميخواست معشوق را فقط حتی از پشت پنجره اتاقش ببيند...

 

مثل روياهای کودکانه می خواست آمدنش برايت غافلگير کننده باشد...

 

برايت گل گرفته بود...مثل هميشه تلفنش را که ميخواست کودکانه غافلگيرت کند

 

جواب ندادی...مثل هميشه از نيت خوشگلی که داشت تو ذوقش خورد...

 

منتظر شد...بيشتر...۱ ساعت...باز جوابش را ندادی....

 

ساعت ديگر ۲:۳۰ نيمه شب بود...دست هايش مثل هميشه

 

 از پاهايش درازتر می نمود....

 

يادداشتی بر پشت در گذاشت و گل ها را همان جا از دور تقديمت کرد...

 

تو نديدی...او مايوس بود...

 

دلشکسته بود...

 

تنها بود...

 

تنهاتر از هميشه...

 

حتی تنهاتر از آن لحظه ای که تو را اول بار ديد.....

 

تنهايی او از جنس تنهايی خداست...

 

او می خواست به سوی همان خدا برود...زود...

 

          عشق با غرور زیباست

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه چهارم شهریور 1385  |
 به یاد عزیز از دست رفتم
 

 

 

سلام

 

به همه دوستانم که همیشه لطف به من دارن بهم سر میزنن

 

چند وقته اپ نکردم.راستش هم خیلی .... این هفته (سالگرد) شاید

 

 بدترین و تلخ ترین روزهایی عمر من بوده

 

به تقویمم که نگاه میکنم این سه شنبه سالگرد برادر از دست رفتمه

 

قول میدم زود بیام باز.

 

فقط یادتون باشه قدر همدیگر و بدونید

 

ما ادما تا چیزی رو از دست ندیم قدرشو نمیدونیم

 

تا  که بودیم نبودیم کسی                کشت ما را غم بی هم نفسی

 

حالا که رفتیم همه یار شدن          ما خفته ایم و همه بیدار شدن

 

قدر آیینه بدانیید تا که هست        نه در ان وقت که افتاد و بشکست

 

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه چهارم شهریور 1385  |
 عشق من

 

زيبا مثل گل!

 

اما هنوز غنچه !

 

 گلي كه شبنمش همان اشكهایش است ،

 

 برگهايش همان دستان گرمش است ، ساقه اش همان پاهاي پرتوانش است .

 

 
ريشه اش همان قلب مهربانش است .

 

 غنچه اش همان لبهاي سرخ بازش است. 

 

 


اون مثل گل پژمرده نمي شه و هميشه همان گلي كه بود باقي مي مونه!


عطر و بويش مرا ديوانه مي كند و عاشق.

 


در بين تمام گلها خوش بوترين گل اونه، زيباترين گل اونه!

 


زيباییش  را ندارد هيچ كسي!

 


غنچه اي هست كه با روييدنش در باغچه قلبم، قلبم را پر از مهر و محبتش كرده  .

 


قلبم را سرختر كرده  و اميدوارتر!

 


با بودنش  باغچه دلم تبديل به بهشتي مي شود كه آن بهشت به زيبايي و سرخي اون مي نازد!

 


بقيه گلها با ديدن اون و به خاطر زيباییش  از شرمندگي پرپر مي شوند … 

 


اون با اينكه غنچه است اما پر از عطر و بوست!

 


با روييدنش بهارعشق را با قلب سوخته من آشنا كرد و قلب مرا سبز و عاشق كرد!

 


با روييدنش بوي بهار را با حياط قلبم آشنا ساخت و نويد آمدن بهارعشق و دوستي را به من داد!

 


با مهر و محبتم اونو  كه تنها غنچه باغچه قلبم هست سيراب ميكنم

 

 و در برابر طوفان بي محبتي و بي مهري ازش محافظت مي كنم

 

و سالها و روزها به انتظارش مي نشينم تا تبديل به گلي بشه

 

 كه قلبم را پر از عطر و بوي محبت و عشق خودش كنه.

 

اری عشق من این شکلی بود

|+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه بیست و یکم مرداد 1385  |
 اگه باور میکردیم

اگر باور می کردیم....
 
اگر باور می کردیم:
 

              از یه جا اومدیم !

 

                             از یه جنسیم !

 

                                 و به یه جا بر می گردیم ...

 

 اگر باور می کردیم:

 

            خاک همون يه خاکه ٬

 

هر چند که اون  هنر مند زبر دست گل منو اینطوری

طرح زده و گل تو رو

 

                                                         به طرحی دیگه ! 

 

 اگه باور می کردیم:

 

                  شیشه ٬شیشه است !

 

                                         با هر طرح و رنگی٬

 

شکستنیه ......

 

 اگه باور می کردیم:

 

              بی اختیار نفس کشیدن ٬

 

                                            دلیل بودن نیست ....

 

                                                                شکوه بودن ِ!

 

اگه باور می کردیم:

 

           طرح و نقش من و تو...همه ی آدمها

 

  کنار هم صفحه ی بزرگ زندگی رو رنگ می کنند و معنا میشن !

 

 اگه باور می کردیم:

 

                   عشق زیر مجموعه ی زندگی نیست ٬

 

                                       زندگی زیر مجموعه ی عشقه!

 

  اگه باور می کردیم :

 

            یه قفس با میله های طلا 

 

                                  برای پرنده همون قفسه ..........

 

................

 

 اون وقت:

 

هرگز کسی رو زیر پا له نمی کردیم...

 

برای رسیدن به شاخه ای نازک و شکننده ٫

 

هیچ وقت با یه مهره ی سنگیه خوش آب و رنگ ٬

 

 به جای شاه مهره ی دل تو صفحه روزگار بازی نمی کردیم ...

 

دلی رو نشونه نمی رفتیم و احساسی رو خرد نمی کردیم ....

 

ابهت زیباترین رنگها رو با بی رحمی ٬

 

 زیر پرده ی سیاه دو رویی و بی صداقتی گم نمی کردیم !!!!

 

هیچ وقت با مداد سیاه طرح قشنگ کسی رو خط خطی نمی

 کردیم ...

 

شکوه پرواز رو به باور می رسیدیم ٬

 

و بالی رو نشونه نمی گرفتیم....

 

اون موقع بود که ...................

 

  اگــــــه ... اگــــــــــه ..... اگــــــــــــــــه ! ...............

|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385  |
 
سلام

از همه اونایی که تو این مدت به این وبلاگ سر زدن ممنونم

 

شاید دیگه وبلاگ  به کارش ادامه نده و اخرین روزاشو سپری کنه

 

امیدوارم هر کی به هر چی که دوست داره برسه

 

هنوزم علتش معلوم نیست که چرا ادامه نده راستش نویسنده

 

 در حال فنا شدنه

 

 

شاید  توی دیونه خونه  بشه پیداش کرد بعدن

 

ممنونتونم.......

 

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385  |
 فنا
 

 

         

                                   روزها گذشت سالها گذشت

 

                            من هنوز عاشقتم         به فکرتم   به یادتم

 

                              نمیدونم خبر داری که من هنوز منتظرم

 

                                       یا مردم و فقط تو خاطراتتم

 

                                            روز شبام به این خیال

 

                                       پیر شد که زخمام خوب میشن

 

                                 شوق منو میارنو صبح غمام غروب میشن

 

                             یه عمر طولانی من به این سوال میگذرونم

 

 

                             چی شد گذشتی از منو رفتی چرا نمی دونم

 

                             زخمام که سر باز هنوز عمری نمونده تا سحر

 

                                   خسته پیر خم شدم از تو نیومد یه خبر

 

                             چشام به در دوخته شدن نا ندارن بیشتر از این

 

                          با رفتنت فنا شدم  بیا خودت اینو ببین

 

 

 

 

 

 

         

|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385  |
 خردو خمیرم فقط همین
   

 

                                       

 

 

 

 

                              چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین

 

                                     کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

 

                               از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

 

                                     در مرز پلکهای تو گیرم فقط همین   

 

                                   پیش دلت زبان دلم بند امده است     

 

                                شاعر شدم که لال نمیرم فقط همین

 

                                 هنوز مانده بدانی که یار یعنی چه

 

                                خزان چگونه بداند بهار یعنی چه 

 

                              اسیر ماندن خویشی همین نمی فهمی

 

                              به شوق رفتن بالای دار یعنی چه

 

                          به آن نشانه سرخی که گفته بودت عشق

 

                              برو ببین که دل بی قرار یعنی چه

 

                              به شانه زخم نداری وگرنه می گفتم

 

                          که در قبیله مردان عیار یعنی چه

|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385  |
 بسوز ای دل
                                             بسوز ای دل ای دل ای دل                          

من باد نیستم

 

اما همیشه تشنه فریاد بوده ام

 

دیوار نیستم

 

اما اسیر پنجه بیداد بوده ام

 

نقشی درون آینه سرد نیستم

 

زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم

                                     اینان به ناله آتش درد نهفته را

                                       

                              خاموش میکنند و فراموش میکنند

 

                             اما من به ستاره دورم که آب ها

 

                      خونابه های چشم مرا نوش میکنند.             

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه نهم مرداد 1385  |
 
تا خیال تو در خواب سر زد

آسمان شبم را سحر زد

چشمهایت مرا از زیر و رو کرد

عشق را با دلم روبه رو کرد

روح من از نگاه تو ترسید

صید آهوی چشم تو گردید

پایتخت نگاه تو عشق است

خط پایان راه تو عشق است

غیر از آیینه در خون من چیست؟

جز تو در خون من هیچکس نیست!

آفتابی که در متن دریاست

در افق های چشم تو پیداست

من طرفدار آیینه هستم

چشم های تو را می پرستم

درس طوفان ز دریاگرفتی

روح آرامشم را گرفتی

آی طوفان بیا مهربان باش

خط زیبای رنگین کمان باش

دشت چشمان تو آسمانی است

روح من تشنه مهربانی است

آفتاب نگاهت مرا کشت

دین و آیین تو چیست؟

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه نهم مرداد 1385  |
 تنهایی
 

در این تنهایی


چه آسان به خیال نگاهت برهنه می‌شوم

 

 

در این آرام


چه آسان جاری می‌شود بر من خیال تمام لحظه‌های با تو بودن!

 

 

در این گوشه


چه تنها در آغوش می‌گیرم خیال نگاهت را!

 

 

در این دوری


چه پنهان در خود آرام می‌شوم با بودنت

 

 

در این غربت، هر لحظه حضور داری . . .

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه نهم مرداد 1385  |
 وای بر دل من

    دورم من از نگاهت، ای وای بر دل من!

    اشفته از صدايت، ای وای بر دل من!

                                                نزديکی ار به قلبم، از لطف حضرت دوست!

                                        ای همنفس کجايی ؟ ای وای بر دل من !

    من قطره ام تو دريا ، همسفره با خدايی

    بی تو کوير خشکم ، ای وای بر دل من !

                                          پروانه ام که هر شب ، می سوزم از شرارت!

                                           بال و پرم بسوزان ٬ ای وای بر دل من !

    تو چون نسيم صبحی ، بر روی گونه هايم !

    تا با دلم نباشی ، ای وای بر دل من !

                                      تو چون ترانه ای باش ، در جای جای شعرم!

                                       در قحطی کلامم ، ای وای بر دل من !

 

                  مهرت ز دل نرفته ست در عهد بی وفايی

                  صد بار گر شکستم ٬ ای وای بر دل من !

                   طناز من تو هستی ٬ ای همسفر کجايی؟

                   فانی شوم که بی تو ٬ ای وای بر دل من !

                   ای عشق بی بهانه ٫ هستی چراغ خانه!

                    سردست بی تو دستم ٬ ای وای بر دل من !

                   فکر و خيال و يادت ٬ ايد به خوابم هر شب

                   از تو نياز و خواهش ٬ ای وای بر دل من !

                    طيف نگاه نابت ٬ برده ست عقل و هوشم!

                    من بی تو چون نباشم ؟ ای وای بر دل من !

                    همراز قلب منی ٬ همراه با دل من !

                    جامم شکسته ساقی ٬ ای وای بر دل من !

                   

                      عشق و شراب و شهد است ٬ هر شام صحبت من!

                      شمع و شرار من نيست٬ ای وای بر دل من !

                      قسمت به عشق تو شد ٬ باقی به روزگارم !

                      بی تو نفس نخواهم ٬ ای وای بر دل من !

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه دوم مرداد 1385  |
 
 
بالا
SCRIPT language=javascript> function l1() {window.status = "[ - - - - - - ]=[ - jonoon -]=[ - - - - - - ]"; setTimeout("l2()",30);} function l2() {window.status = "[ - - - - - - ]=[ - jonoon - ]=[ - - - - - - ]"; setTimeout("l3()",10);} function l3() {window.status = "[ - - - - - - ]=[- jonoon- ]=[ - - - - - - ]"; setTimeout("l1()",40);} l1();