سلام
به همه دلای پاک و عاشق به همه دلای خسته و منتظر به هر چی احساس پاک و زیباست
خیلی وقت بود براتون ننوشته بودم خوب اونایی که منو میشناسن میدونن که چرا؟
روزهای واقعا سخت و تلخی و سپری میکنم قرارم نبود بنویسم ولی نتونستم گفتم عقده های دل
حرفای دل شکستمو برای اونای که دلاشون تنگه شکسته غریبن بنویسم
فقط یه خواهش دارم مطالبمو تا آخر بخونید نظر نخواستید ندید فقط بخونید
لازم هم نیست تو اینترنت باشید میتونید وبلاگو save کنید بعد بخونید اینجوری تا آخرشو میخونید
ممنون از همتون...
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه يخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها زآهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند .
امشب مست نوشتنم . سراچه ذهنم آماس مي كند و بغض سنگيني روي حنجره ام .
در دام گذشته گرفتار آمده ام و شكنجه گران خاطره با تازيانه خيال به جانم افتاده اند
تا خماري فراموشي را از وجودم به در برند و پيوسته ذهنم را شستشو مي دهند تا مستي
خواب را ازسرم بيندازند.آنقدر سيلاب اشك بر سد پلكهايم فشار آورد تا آن را شكست و
اشك از آبشار مژگانم به پايين ريخت . نمي دانم چه مدت است كه گريه مي كنم .
فقط مي دانم كه كوير گونه هايم از نمك اشكهايم فرياد العطش سر داده اند و چيزي جز
حرارت آفتاب سوزان دستهايم نصيبشان نشده است.بارها خواسته ام با دستهاي
بي تفاوتي بر جان خاطراتم بيفتم و همه شان را از اتاق كوچك ذهنم به بيرون
اندازم و با زنجير لا قيدي بر ميله هاي زندان وجودم كه خودشان برايم ساخته اند
ببندمشان و آنقدر با تازيانه بي خيالي بر بدنشان بكوبم تا از فرط بي توجهي بميرند
و من از وراي ديوارهاي بلند انزوا بتوانم ديگران را هم ببينم. اما هر وقت كه خواسته ام
اين تصميم را عملي كنم ترسيده ام .از خودم ترسيده ام .از اينكه به ناگاه با نبود
خاطراتم تنها شوم . دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چيند
كتاب شعر را باز ميكنم و فرياد ميزنم:
... من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان " هر كجا "، آيا همين رنگ است؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمان ها نيست
... بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم...
شعرم را به پايان نبرده ام كه اشتياق به بستن آن را احساس ميكنم. چرا كه
اينجا بس دلم تنگ است ...
خسته ام ، تنها و بی کس و غريب ، خسته از خويش ، خسته از خويشتن خويش ...
چند روزی است که نميدانم چه دارد بر سرم می آيد ، مات و مبهوت از سحر تا شام
فقط به دنبال ظواهر ميگردم و شب که ميشود نيز در روياهايم دوان دوان به دنبال
آرزوهايم ميدوم ،چون همان کودکی که بر بام ميرود و زير پاهايش آنقدر سنگ
ميچيند تا قامتش بلند شود و دستش به ماه برسد من نيز سنگ های غرور و نسيان
و فراموشی را در زير پاهايم نهاده ام و قامت نفس خويش را بلند کرده ام ، آنقدر بلند
که ديگر از همه چيز و همه کس فاصله گرفته ام و دور گشته ام از خويشتن خويش ،
نميدانم که چرا چنين شد ، اما ميدانم که ديگر خيلی از خويش دور شده ام ، فرسنگها ...
چند روزی است که با همگان متفاوت شده ام ، در زمستان که همگان در خواب زمستانی
بودند من و معشوق تا به صبح بيدار بوديم و مست از می ناب ازلی ميگشتيم ، شرابی
که آب نبود ، نور بود که در کام من ميريختند ،و اکنون که بهاران فرا رسيده است
وهمگان در بيداری به سر ميبرند من در خواب غفلتی فرو رفته ام و دلخوشم
با روياهای خويش، چه ديگر معشوق بر من نظری نمی افکند .....
امشب اصلا شايد برای هيچکس نمی نويسم ، نمی نويسم که کسی بخواندش ،
نمی نويسم که کسی ترحم کند بر من ، فقط می نويسم که شايد کمی آرام شود
کودک تنهائی دلم که صدای گريه و ناله اش خسته کرده است مرا ،آرام نميشود
و هر چه گهواره اش را تکان ميدهم با دستان نوازشگرم ،باز صدای گريه اش
خاموش نمی شود و به خواب نميرود ،به تنگ آمده ام از ناله هايش ،ديگر دلم
به حال گريه هايش که در دل آتشی ميفروزد نميسوزد ، اشک هايش آتش غم دل
را خاموش نميکند بلکه بر آتش دل ميفزايد و شعله هايش مرا به کام خويش ميکشند
هر آن بيش از قبل ...
امشب ميدانم که همه مرا فراموش کرده اند ،تنهای تنها شده ام همچون ريگی کوچک
و تنها در دل بيابانی وسيع ،بساط می و مستی در گوشه ای از اين شهر بر پاست ،
در همان ميخانه که ديگر در آنجا انگشت نما شده ام ،اما ميدانم که امشب مرا راهی
در آن ميخانه نيست ،معشوق هم از من رخ در کشيده است و مرا نامحرم ميداند ،
از خويشتن خويش خجلم امشب ، امشب ميدانم که ديگر از جنون و مستی خبری نيست ،
و من هم شده ام مرده ای در ميان همه ی زندگان زمين ، مرده ای که ديگر مسيحا
از او يادی نخواهد کرد امشب و دمی در کالبد مرده ی او نخواهد دميد ، مرده ای در
قبرستان تنهائی که حتی سنگ قبری ندارد که رهگذران از او يادی کنند ،
گور من امشب دل من است ، دلی غريب و تنها ...
و چه درديست تنهائی و غربت ، از آن بلبل درون قفس هم تنها ترم امشب ،
که آن بلبل به اين دلخوش است که صيادش به او آب و دانه ای خواهد داد ،
اما من ديگر از ياد همه رفته ام امشب ،حتی از ياد آن صيادی که صيد دل ميکرد
و مرا اسير چنگال پر مهر و لطيف خويش ميساخت .
اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد...... صياد رفته باشد،
در دام مانده باشد
حال ميفهمم احساس آن جوجه ای را که در تخم خويش محبوس است و
يارای اين را ندارد که با جسم خويش اين زندان به دور تن پيچيده را در هم شکند و
به همگان بگويد که او نيز به جمع زندگان پيوسته است ،
کرمی شده ام در پيله ی غم که با دستان خويش به دور خويش تنيده ام ،
کرم شب تاب که ذره ای نور در بدن ندارد ، خسته ام از خويش ...
خواستم بگويم که اکنون ميدانم که مجنون چه حالی داشت در بيابان غم ،
خواستم بگويم که اکنون همان حسی به سراغم آمده است
که نيمه های شب سراغ مجنون را ميگرفت و او را نيمه شب به سوی بيابان ميکشيد
و آواره و سرگشته اش ميکرد در صحرای غم به عشق ليلی ،
خواستم بگويم که اکنون فرهادی شده ام بی خانه و کاشانه ،
فرهادی آواره و اسير کوه غم که به عشق شيرين خواب شيرين از چشمهايش
ربوده شده است ، اما مجنون سرگشته و دلشده کجا و من بی عشق کجا ،
فرهاد کوهکن و تيشه به دست کجا و من کجا که تيشه غم کوه دلم را فرو ميريزد
نه من او را ،امشب از کوچه های غم و غربت در گذرم ،
راه تاريک است و هولناک و غم لباس اشباح به تن کرده است
و هر از چند گاهی خود را به من می نماياند و من نيز فراری ام از دست او ،
اما توانی نيست در زانوان خسته ام ،
و دريغ از ياری که حتی از سر دلسوزی درب خانه اش را به روی من بگشايد و مرا پناه دهد ،
مسافر خسته و غريبی در شهر غم و بی وفايی ...
مسافر خسته من...بار سفر رو بسته بود...
تو خلوت آيينه ها...به انتظار نشسته بود...
ميخواست كه از اونجا بره...اما نميدونست كجا...
دلش پر از گلايه بود...ولي نميدونست چرا...
دفتر خاطراتشو...رو طاقچه جا گذاشت و رفت...
عكس هاي يادگاريشو...براي ما گذاشت و رفت...
دل كه به جاده مي سپرد...كسي اونو صدا نكرد...
نگاه عاشقونه اي...براي اون روا نكرد...
حالا ديگه تو غربتش...ستاره سر نميزنه...
تو لحظه هاي بي كسيش...پرنده پر نميزنه...
با كوله بار خستگي...تو جاده هاي خاطره...
مسافر خسته من... يه عمره كه مسافره
از خود ميپرسم آيا براستي عشق و جنون لازم و ملزوم همند؟؟؟
نميدانم ، ظاهرا همه را بر سر آن اتفاق نظر است
حيلت رها كن عاشقا ، ديوانه شو ، ديوانه شو
اندر ميان آتش آي ، پروانه شو ، پروانه
و باز از خود مي پرسم چرا برای بسياری از آدميان ،
اين عشق ، اين شور و اين ديوانگی ، همه و همه مسخره و حماقت است ؟؟
آيا جز اين است که مولوی را همين عشق شمس ،
شوريده و شيدا کرد و او را ماندگار و جاويدان نمود ؟
آيا جز اين است که شهريار را همين عشق ،
از درس طب و شفا بازداشت و شاعر و نامی و بس ماندگارتر از يک طبيب کرد ؟
پس چرا مردمان ، اين ها را بزرگ مي دارند ولی راه آنها را حماقت و بلاهت می خوانند؟
در عجبم از کار اين مردم گندم نمای جو فروش که دم از عشق و معرفت می زنند
و در همان حال برای ريگ های خيابان چرتکه می اندازند و منطقی انديشه می کنند.....
تنها پاسخی که برای اينان توانم گفت اين که :
يک زماني ميرسد که ميفهمي اگر فواره هم بودي و يکبند بالا ميرفتي بايد مي آمدي پايين.
اصلا اين خاصيت همه فواره هاست
خاصيت همه بالارفتن هاست. .... فواره چون بلند شود سرنگون شود....
خيلی حرف دارم.....خيلي...... سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی....
شب بر سر من جز غم ايام کسی نيست....می سوزم و می سازم و فريادرسی نيست
فريادرس همچو منی کيست در اين شهر.....فريادرسی نيست کسی را که کسی نيست

ساعت ۳ نيمه شب شد و اين ديوانه تنها امروز تنهاتر از هميشه بود....
هرچند امروز تو حسابی تفريح کردی و اصلا يادش نکردی ..
اما او خوش است به خوشی تو....
عصر شنبه....دلش گرفته بود....می خواست باشی...خيابان ها را گشت...
آن جاهايی که خاطرات خوبی با هم داشتيم...اما تو نبودی...
نه جسما و نه روحا...تو گم شده بودی...
بعد از مرور تو در خاطرات کوچه و خيابان های اين شهر پرآشوب
او تا بر تو پرواز کرد تا به هوای سر کويت پر و بالی بزند...
شب بود ...او ميخواست معشوق را فقط حتی از پشت پنجره اتاقش ببيند...
مثل روياهای کودکانه می خواست آمدنش برايت غافلگير کننده باشد...
برايت گل گرفته بود...مثل هميشه تلفنش را که ميخواست کودکانه غافلگيرت کند
جواب ندادی...مثل هميشه از نيت خوشگلی که داشت تو ذوقش خورد...
منتظر شد...بيشتر...۱ ساعت...باز جوابش را ندادی....
ساعت ديگر ۲:۳۰ نيمه شب بود...دست هايش مثل هميشه
از پاهايش درازتر می نمود....
يادداشتی بر پشت در گذاشت و گل ها را همان جا از دور تقديمت کرد...
تو نديدی...او مايوس بود...
دلشکسته بود...
تنها بود...
تنهاتر از هميشه...
حتی تنهاتر از آن لحظه ای که تو را اول بار ديد.....
تنهايی او از جنس تنهايی خداست...
او می خواست به سوی همان خدا برود...زود...
عشق با غرور زیباست